تبليغاتX
غروب تنها

غروب تنها

وبلاگی برای همه با موضوعات مختلف ومتنوع

 

 

آرزوهای گمشده...

 

بیست و هشت سال از عمرم گذشت،و چه زود گذشت...انگار همین دیروز بود که توی حیاط بزرگ خونه بابابزرگ زیر درختای انجیر توی اون حوض آبی رنگ،وسط چله تابستون،آب بازی میکردیم.اون درختای انجیر همه کودکیهای من و پژمان و نیما رو میدید.حالا دیگه نه سایه درخت انجیر بالای سر اون حوضه و نه دیگه حوضی وجود داره. پنج شنبه ها که میشد بابابزرگ ،منو مادربزرگو با اون پیکان قهوه ای زخم خورده از جنگ،میبرد بهشت رضا تا روی م...زار دایی شهیدی که جونش رو در راه حفظ این آب و خاک داد فاتحه بخونیم.انگار همین دیروز بود که بابا بزرگم با اون دستای پینه بستش واسم اسباب بازی درست میکرد.همیشه دهنم باز بود، بابابزرگ به شوخی بهم میگفت:پویان الان پشه میره تو دهنت.انگار همین دیروز بود که از صدای دونه های تسبیح مادربزرگ و زیر لب ذکر گفتنش لذت میبردم و خوابم میبرد.انگار همین دیروز بود،توی اون بارون پاییزی، وقتی با اسماعیل به خونه بابابزرگ رسیدیم دیگه بابابزرگ منتظرمون نبود.چون اون شب با لالایی خدا خوابیده بود.اولین غصه زندگیم...روحش شاد...انگار همین دیروز بود که خدا خدا میکردم زودتر امتحانام تموم بشه تا از بابام کلید دوچرخه حبس شده توی زیر زمین رو بگیرم و با ذوق و شوق فراوون توی کوچه ها دوچرخه سواری کنم.انگار همین دیروز بود،اسفند ماه که میشد حال و هوای منم عوض میشد،هر روز میرفتم بازار تا ببینم ماهی قرمز آوردن.پول تو جیبیمو جمع میکردم تا بتونم باهاش ماهی قرمز یا جوجه رنگی بخرم.جوجه رنگیم که میمرد میشستم بالا سرش،طوری که هیشکی نبینم ،آروم و بیصدا گریه میکردم.چه کیفی داشت وقتی پیکای شادی رو میگرفتیم و با ذوق و شوق به پیشواز بهار و عید میرفتیم.عیدی لای قرآن آخ که چه بوی خوبی داشت...تنبیه بعد از خرج کردن عیدی ها آخ که چه دردناک بود.
بچگیو بچگیام تموم شد،خاطره های خوش رو دست من موند،تا اومدم چیزی ازش بفهمم جوونی اومد اونو با خودش برد...
 

پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 |

 

میدونی فقر یعنی چی؟؟؟اگه نمیدونی به این عکسها نگاه کن

سلام

امشب کلی شاکی هستم از دست خودم از دست شما از دست همه

چرا ما انسانها مثل کبک باید سرمونو تو برف بکنیم؟هان؟

تویی که الان این مطلبو داری میخونی میدونم که بی تفاوت از کنار این موضوع میگذری

میدونی چرا؟ نمیدونی؟ خب من بهت میگم

 

برای خوندن ادامه مطلب و دیدن عکسها به ادامه مطلب بروید...

 

 


ادامه مطلب

سه شنبه چهاردهم دی 1389 |

 

گناه بخشودنی...

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.لباس پوشید و راهی خانه خدا شد....

برای خواندن بقیه داستان کوتاه به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب

یکشنبه هفتم آذر 1389 |

 

از دفترچه خاطرات یک مرد - یک زن | The diary of one man - one woman

مرد:؟

اینجا، در آغوش کاناپه مهربانم نشسته ام و مثل همیشه موهای سینه ام را با دو انگشتم می پیچانم تا در هم تنیده شوند و به شکل موشک درآیند. بعد، چند موشک دیگر درست می کنم تا از لحاظ توان تسلیحاتی قوی تر شوم........
بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

پنجشنبه بیستم آبان 1389 |

 

اس ام اس واسه کسی که دلتو شکسته

سلام

یکی دو روزی بیشتر به عید نمونده.این روزا همه دارن به هم اس ام اس تبریک سال جدید میدنو شادو خوشحالن و خودشونو واسه سال نو آماده میکنن ولی من...

از سال ۱۳۸۸ متنفرم.امیدوارم زودتر تموم بشه چون همه چیزمو ازم گرفت.خدایا کفر نمیکنم ولی مگه نمیگن همه سالو ماهو روزای خدا زیباست؟پس این چه سالی بود؟؟؟

هنوزم که هنوزه دارم غصه عشقمو می خورم.عشقی که تنهام گذاشتو رفت.عشقی که با سنگ دلیه تموم دلمو شکوند.آخه به چه جرمی به چه گناهی؟مگه تو نبودی میگفتی تا آخرش باهامی؟راست میگن دنیا ۲ روزه...

هر سال این موقع که میشد خیلی سر حال و خوشحال بودم.انگار که دنیا رو بهم داده بودن.مثله دوران بچگی که عیدا دل تو دلمون نبود.ولی عید امسال واسم مثل غروب جمعه ها شده که آدم دلش میگیره.دلم میخواد برم یه جا یه دل سیر گریه کنم.آخه این چه سرنوشتی بود؟چرا نمیتونم فراموشش کنم.مگه اون منو به راحتی فراموش نکرد؟چرا نمیتونم منم به سنگ دلیه اون باشم.یعنی الان کجاست؟داره چکار میکنه؟خوشحاله؟خودشو واسه عید آماده میکنه؟اصلا از حال و روز من خبر داره؟

 امیدوارم سال خوبی داشته باشین و حسرت چیزی چشماتونو اشک آلود نکنه

 

واسه خوندن اس ام اسا هم به ادامه مطلب برین...

 


ادامه مطلب

جمعه بیست و هشتم اسفند 1388 |

 

ترفندهای به درد بخور و نکات جالب برای استفاده در ویندوز XP

اگه میخوای با کامپیوترت با همین اطلاعات مقدماتی که داری در سطح حرفه ای کار کنی به ادامه مطلب برو.بهت قول میدم با خوندن این ترفندهای ساده اما کارآمد به معلومات کامپیوتریت خیلی چیزا اضافه بشه.

برای خواندن ترفندها به ادامه مطلب بروید...


ادامه مطلب

سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 |

 

دانلود کتابهای صادق هدایت

سلام

بهتون پیشنهاد میکنم کتابای صادق هدایت رو دانلود کنید چون واقعا ارزش خوندن داره.در ابتدا بدنیست که با زندگی نامه این نویسنده ناشناخته آشنا بشین.

زندگی نامه صادق هدایت...

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.

در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.

در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.

در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد...

برای دانلود کتابها به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب

سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 |

 

دانلود آهنگ جدید سیاوش قمیشی

دانلود آهنگ جدید سیاوش قمیشی با نام الکی

دانلود


پنجشنبه بیستم اسفند 1388 |

 

یه سوتی با حال از من...

یه سوتی باحال...


درود...یه سوتی داشتم که می خواستم خدمتتون عرض کنم. یک ماه پیش با بابام رفتیم بیمارستان که اونو بستری کنن ( به قول خودش میخواستن رگای قلبشو سیخ بزنن).از اون جایی که همراه کسیو راه نمیدادن این بود که توی لاوی بیمارستان منتظر شدم که بابامو بیارن توی بخش بعدا برم بالای سرش.چند دقیقه ای نشستم یهویی احساس دست به آب بهم دست داد.ناگزیر به سمت توالت بیمارستان راهی شدم.وختی رسیدم دیدم دوتا توالت داره بالای هر دوتاشم نوشته W.c منم که دیگه چشمام جایی رو نمیدید رفتم توی یکی از این توالتا و درم بستم. با خیال راحت کارمو انجام دادم و اومدم توی دستشویی که دستتامو بشورم یهویی دیدم در باز شد و یه زن نسبتا میان سال خواست بیاد تو که یهویی با دیدن من نزدیک بود بیهوش بشه، سریع با جیغ پرید بیرونو درو بست.منو میگی؟؟؟یه نیگاه تو آینه به خودم کردن گفتم شاید قیافم ترسناک شده باشه ولی تغییری حس نکردم. از زیپ شلوارمم که مطمئن شدم درو باز کردم که بیام بیرون که دیدم یه دختره تی به دست پشت در ایستاده.اولش فکرکردم میخواد تی رو روی سر من حروم کنه ولی بعدا متوجه شدم مستخدم اونجا بوده.با عصبانیت بهم گفت : آقا شما اینجا چی کار میکنین؟ با خونسردی گفتم مگه شما میرین دستشویی چه کار میکنین؟ بهم گفت : یعنی شما تابلوی بالای درو ندیدین؟یه نیگا که به بالای در کردم اینجا بود که ترانه زیبای پت و مت توی ذهنم شروع به نواختن کرد. روی یکی از تابلوها عکس یه آدم کشیده بود که فیگورش شبیه یه مرد، اون یکی تابلو هم عکس یه آدم بود که با دامنی که پاش بود فیگورش شبیه یه زن بود. یه نیگاه به دختره کردم و با پر رویی تمام گفتم توی ولایت ما وختی میخوای بری دست به آب خیلی واضح و خوانا با اسپری مشکی بزرگ روی دستشوییا نوشتن (مردونه) ، ( زنونه) تازه وقتیم داری کارتو میکنی با اشعار زیبایی که روی در توالت نوشته سرگرم میشی. اینو گفتم و در حالی که صدای جیر جیر دندونای دختر رو که از عصبانیت به هم فشار میداد میشنیدم صحنه رو ترک کردم.

پنجشنبه بیستم اسفند 1388 |

 

خاطرات یک پسربد شانس : ماجرای این داستان واقعی است

خاطرات یک پسربد شانس : ((  ماجرای این داستان واقعی است ))

سلام می خوام یکی از خاطره های تلخ پسرکی رو براتون تعریف کنم که براش اتفاق افتاده و هنوزم که هنوزه داره چوبشو می خوره . تابستون سال 83 بود که علی رغم میل باطنی خانواده اش یه موتور سیکلت خرید (البته همون موقع مادرش بهش گفت حالا که موتور خریدی یه قبرم تو قبرستون واسه خودت بخر ) هر کسی با یه چیزی تفریح میکنه و دلش خوشه پسرک هم اون موقع  دلش به این موتوره خوش بود و غافل از اینکه چه بلاهایی میخواد سرش بیاد. نه گواهینامه داشت نه کلاه کاسکت . اگه همون موقع به جای اون موتور لعنتی یه کامپیوتر خریده بود الان میخواسته منشیه آقای بیل گیتس (شرکت مایکروسافت مال این آقاهه) باشه. تنها تفریح اون با این موتور جمعه ها بود که با دوستاش میرفتن پارک جنگلی... چند ماهی گذشت البته بماند که توی این چند ماه چند بار موتورپسرک توسط نیروهای محترم انتظامی توقیف و به پارکینگ ارسال شد وبا چه مکافاتی آزادش می کردند. یه شب بعد از رسوندن دوستش تو راه برگشت به خونه بود، توی اتوبان با سرعت تقریبا 80 کیلومتر داشت حرکت میکرد، که یهو یه تاکسی از یه کوچه اومد بیرون (البته بدون چراغ ) و میخواست از تقاطع دور بزنه که جلوی راه پسرکو بست پسرک تاخواست به خودش بیاد اون چیزی که نباید پیش بیاد اومد.با موتور رفت تو دله تاکسیه در این حین ساق پای پسرک موند بین موتور خودش و ماشینه و دو تا ازاستخوانهای پاش باهم قلم شدن و خود پسرک  هم با یه پرتاب افتاد توی چمنهای بلوار وسط اتوبان. پسرک وقتی به خودش اومد که یه ملت دورش جمع شده بودن و ازحالات صورتهای مردم فهمید که دارن از این تعجب میکنن که اون چطور زنده مونده . پسرک اولش نمیدونست چی شده یه نفر دستشو گرفت که بلند ش کنه . خواست بلند شه که دید استخوان کوچیکه پاش از گوشت زده بیرون و همین جور داره ازش خون میره در واقع ساق پاش فقط به گوشت پاش بند بود چون دوتا استخوانهاش در جا قلم شده بودن . پسرک دوباره نقش زمین شد پاش بد جوری درد میکرد .پسرک نگاهی به جلوش کرد .دقیقا همون جایی که افتاده بود یه تیر چراغ برق به فاصله شاید 10 سانتی متر از سرش فاصله داشت.خلاصه اونو به بیمارستان رسوندن.اونجا که رسید ناله هاش تبدیل شده بود به فریاد و بیمارستانو روی سرش گذاشته بود .پرستارا از چپ و راست به پسرک مسکن میزدن که دردو نفهممه ولی فایده نداشت بعد از حدودا یک ربع باباش اومد بالای سرش پسرک از چهره باباش فهمید که خیلی از دستش شاکیه .آخه خیلی بهش گفته بود موتور سیکلت نخر . هنوزم که هنوزه راننده اون تاکسیه وقتی بابای پسرکو میبینه بهش میگه پسر تو چطور زنده موند؟ آخه اون صحنه تصادف رو از نزدیک دیده بود و میگفت این یه معجزه بوده که پسرک افتاده وسط بلوار. فرداش پسرکو بردن اتاق عمل وقتی به هوش اومد تمام پای راستش توی گچ بود . بعد از عکس برداری از پاش معلوم شد که استخوانها روی هم قرار نگرفتن و باید یه بار دیگه توی یه بیمارستان دیگه بره اتاق عمل و این دفعه زیر تیغ جراحی چون دکترا گفته بودن باید توی پای پسرک پلاتین بذارن . خلاصه طی یک عمل جراحی دیگه پلاتین رو توی پاش کار گذاشتن . پسرک دقیقا اولین شب تابستون (1تیر) تصادف کرد و تاآخره تابستون روی یه تخت چوبی یک جا نشین شد . توی این سه ماه پاهای پسرک دوتاعصا شده بود . پسرک وقتی مردم عادی رو میدید که دارن راه میرن بهشون حسودیش میشد آخه اون یک جا بودن رو دوست نداشت و تا اون موقع هم تجربه نکرده بود .آخرای تابستون بود که گچ پای پسرکو باز کردن ولی دکتر بهش گفته بود که تا دو ماه دیگه نباید راه بره. اگه دکتر هم نمی گفت پسرک نمیتونست راه بره. چند روز بعد از باز کردن گچ پاش با خانواده اش تصمیم گرفتن که به پابوس آقا امام رضا برن.پسرک و عصاهایش به همراه خانواده اش راهی مشهد شدن . توی راه پسرک حتی یک لحظه هم نمیتونست پاشو زمین بذاره چه برسه به اینکه بخواد راه بره .آخه اون خیلی دوست داشت که با پاهای خودش به پابوس آقا امام رضا بره. اونها بعد از دو روز به مشهد رسیدن و پس از معلوم شدن جای سکونت راهی مرقد امام رضا شدن. پارکینگی که بابای پسرک ماشینو پارک کرد تا مرقد 2 یا 3 کیلومتری فاصله داشت.همه پیاده شدن پسرک هنوز توی ماشین بود بابای پسرک عصاهارو آورد تا پسرک به اونها تکیه کنه.اما انگاراون حس خوبی نسبت به عصاها نداشت . عصاهارو کنار زد وپاهاشو روی زمین گذاشت قامتشو راست کرد و روی دو پای خودش ایستاد پسرک سر گیجه عجیبی داشت ولی با این حال از پا نیفتاد بعد از چند دقیقه شروع کرد به قدم برداشتن پسرک لنگان لنگان قدم برمی داشت . پدر و مادر پسرک ماتو مبهوت به پسرک خیره شده بودند ومثل پسریک ساله ای که تازه نوپا شده تاتی تاتی کردن پسرشونو تماشا میکردن.پسرک هنوزباورش نشده بود که داره راه میره وآقا امام رضا اونو به آرزوش رسونده.پسرک بدون نیاز به دوست بی جانی که توی این سه ماه به اون تکیه کرده بود تمام طول حرم روخودش طی کرد.پسرک بعد از زیارت امام رضا حالا دیگه باورش شده بود که مثله همه آدمای دیگه میتونه راه بره. بغض گلوشو گرفته بود . دوست داشت گریه کنه.کنار در خروجی حرم دیگه نتونست طاقت بیاره ، بغضش شکسته شد و تا میتونست گریه کرد...

 

زنگ خوش صدای تفریح واسمون زنگ خطر شد، همه چوبای جنگل دسته تیغ تبر شد

 

بابابزرگ عزیزم بعد از رفتن تو این دومین خاطره تلخی بود که برای نوه ات پویان اتفاق افتاد. این تصادف منو یه جوون پیر کرد . کجایی که فریادهای سکوتم رو بشنوی؟ دلتو بردی با خود یه جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی میگه، میدونم میبینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره...  

 


پنجشنبه بیستم اسفند 1388 |

 
 

پیوند ها

دیگری در من...

تا انتها

نیلوفرانه

علیرضا دوستی و عشق*2

شبهای پر ستاره

قلب آسمونی

 

امکانات جانبی

RSS 2.0

ورود به اتاق چت
  با ما همراه باشید
نام کاربری:
جنسیت:
 
   
Powered by IRChat.ir
 

Weblog Themes By Blog Skin

 

 
   

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود