بیست و هشت سال از عمرم گذشت،و چه زود گذشت...انگار همین دیروز بود که توی حیاط بزرگ خونه بابابزرگ زیر درختای انجیر توی اون حوض آبی رنگ،وسط چله تابستون،آب بازی میکردیم.اون درختای انجیر همه کودکیهای من و پژمان و نیما رو میدید.حالا دیگه نه سایه درخت انجیر بالای سر اون حوضه و نه دیگه حوضی وجود داره. پنج شنبه ها که میشد بابابزرگ ،منو مادربزرگو با اون پیکان قهوه ای زخم خورده از جنگ،میبرد بهشت رضا تا روی م...زار دایی شهیدی که جونش رو در راه حفظ این آب و خاک داد فاتحه بخونیم.انگار همین دیروز بود که بابا بزرگم با اون دستای پینه بستش واسم اسباب بازی درست میکرد.همیشه دهنم باز بود، بابابزرگ به شوخی بهم میگفت:پویان الان پشه میره تو دهنت.انگار همین دیروز بود که از صدای دونه های تسبیح مادربزرگ و زیر لب ذکر گفتنش لذت میبردم و خوابم میبرد.انگار همین دیروز بود،توی اون بارون پاییزی، وقتی با اسماعیل به خونه بابابزرگ رسیدیم دیگه بابابزرگ منتظرمون نبود.چون اون شب با لالایی خدا خوابیده بود.اولین غصه زندگیم...روحش شاد...انگار همین دیروز بود که خدا خدا میکردم زودتر امتحانام تموم بشه تا از بابام کلید دوچرخه حبس شده توی زیر زمین رو بگیرم و با ذوق و شوق فراوون توی کوچه ها دوچرخه سواری کنم.انگار همین دیروز بود،اسفند ماه که میشد حال و هوای منم عوض میشد،هر روز میرفتم بازار تا ببینم ماهی قرمز آوردن.پول تو جیبیمو جمع میکردم تا بتونم باهاش ماهی قرمز یا جوجه رنگی بخرم.جوجه رنگیم که میمرد میشستم بالا سرش،طوری که هیشکی نبینم ،آروم و بیصدا گریه میکردم.چه کیفی داشت وقتی پیکای شادی رو میگرفتیم و با ذوق و شوق به پیشواز بهار و عید میرفتیم.عیدی لای قرآن آخ که چه بوی خوبی داشت...تنبیه بعد از خرج کردن عیدی ها آخ که چه دردناک بود.
بچگیو بچگیام تموم شد،خاطره های خوش رو دست من موند،تا اومدم چیزی ازش بفهمم جوونی اومد اونو با خودش برد...
